۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،

عاشقان
سر شکسته گذشتند،
شرمسار ترانه هاي بی هنگام خويش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بی‌رنگ غروری
نگون سار
بر نيزه هايشان.

***
تو را چه سود
فخر به فلک بر، فروختن
هنگامی که
هر غباره راه لعنت شده نفرين‌ات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها، به داس سخن گفته‌ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گياه، از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را، هرگز
باور نداشتی.

***
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياه‌پوش
ـداغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!