۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست


سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست



هرکه در این حلقه نیست،فارغ ازین ماجراست


گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ


دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست


گربرود جان ما در طلب وصل دوست


حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست


مایه ی پرهیزگار،قوت صبر است وعقل


عقل گرفتار عشق،صبر زبون هواست


دلشده ی پای بند،گردن و جان در کمند


زهره ی گفتار نه،کاین چه سبب وان چراست؟


مالک ملک وجود،حاکم رد وقبول


هر چه کند جور نیست،ور تو بنالی جفاست


گربنوازی به لطف،ور بگذاری به قهر


حکم تو بر من روان،زجر تو بر من رواست


سعدی از اخلاق دوست هر چه بر آید نکوست


گو همه دشنام گو،کز لب شیرین دعاست


۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

کمتر زن شانه


بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه


بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه


«من همان قدر از شرح حال خودم شرَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌ تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.

از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.[۱۴]

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،

عاشقان
سر شکسته گذشتند،
شرمسار ترانه هاي بی هنگام خويش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بی‌رنگ غروری
نگون سار
بر نيزه هايشان.

***
تو را چه سود
فخر به فلک بر، فروختن
هنگامی که
هر غباره راه لعنت شده نفرين‌ات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها، به داس سخن گفته‌ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گياه، از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را، هرگز
باور نداشتی.

***
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياه‌پوش
ـداغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

دندون روی جگر گذاشتن

رضا بایگان

اسم از کسی نمی خوام ببرم ولی مگه میشه. یک سری موجودات وحشتناک از صبح تا شب به عنوان مخالفین جمهوری اسلامی جلوی ادم رژه میرن و پیش خودم میگم نکنه اخوندا بروند و اینها بیان جاشوون رو بگیرند و سه دهه دیگه هم شاهد کفلمه کردن ارث شغال توسط کفتار باشیم . نشسته ام جلوی این کامپیوتر لامسسب و هم از دست اون رژیم منحوس و هم از دست بعضی از این به اصطلاح مخالفین مشغول حرص خوردنم. ایا این جبر جغرافیایی جهان سومی هاست که که هیچوقت از هیچ سوی شب منفورشون نتوانند نقبی بسوی نور بزنند و تا ابد باید از باتلاقی به گندابی و از گندابی به مردابی پرتاب بشوند؟
من انقدر هم از خودم متشکر نیستم که فکر کنم فقط این من هستم که طبعی حساس دارم واز ابتذال چندشم میشه. حتما خیلی های دیگه هم میبینند و دندون رو جگر میگذارنند. مثلا همین دیروز بود این فیلمی که نشانی اشرو ذیلا ضمیمه می کنم رو نگاه می کردم. از اطوار درپیتی طرف که به دردتئاترهای ته شهر میخوره حالم داشت بهم میخورد . اگه این اقای عضو اپوزیسیون حرف حسابی هم داشته باشه در میون اداهای جیمزباندی و غیر صادقانه اش گم میشه. شاید بگویید در شرایط کنونی که دشمن بزرگمون جمهوری اسلامیه باید اتحاد رو حفظ کرد و دندون رو جگر گذاشت. و شاید این بستگی داشته باشه به اینکه ایا دشمن دشمن خود را دوست خود میدانیم و یا اینکه بر ان هستیم تا با جهالت وابتذال در هر شکل ونوعش که باشد مبارزه کنیم. به عنوان یک معلم باید بگویم که من شق دوم را وظیفه خود میدانم.

http://www.youtube.com/watch?v=ual2JDg5lro

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

فرشته درآید؟

رضا بایگان
رخدادهای ۱۸ روز گذشته در مصر برای بسیاری از ایرانیان مثل یک فیلم تکراری بود. صحنه های هیجان انگیزی که در خیابانهای قاهره و اسکندریه شاهدش بودیم برای نسلی از ما ایرانیان ارزوهای بربادرفته روزهای پیروزی انقلاب ۱۳۵۷را تداعی گر بود.
شور و شعف مصریها را بر صحفه تلویزیون نظاره میکنیم و به یاد پایکوبی زود گذر خود می افتیم که چگونه خوش باورانه رفتن شاه را مترادف با ازادی و دمکراسی دانستیم و سرنگونی اش را درمانی برای تمامی دردها و کاستی های ملی امان پنداشتیم. در۱۳۵۷ ما ایرانیان هنوز به ان رشد فکری و بلوغ سیاسی نرسیده بودیم که مفهوم ازادی واقعی رادر یابیم وبه کنه انچه ابن سینا "خوداستواری" میخواند پی ببریم. با ساده انگاری شگفت انگیزی تمام ضعف های ملی خود را گردن شاه انداختیم و با بلاهت کم نظیری انچه از حقوق انسانی و شهروندی در اختیار داشتیم دودستی تقدیم خودکامگانی تازه نفس کردیم تا بر جان و مال وحیثیت ملی امان سیطره یابند و بنام دین ازخدا جدایمان کنند. خسرالدنیاوالاخره.
فردایی روشن برای مردم مصر در گرو شناختی واقعی واصیل از مفاهیم ازادی ودمکراسی است. تنها ان گونه ازادی و دمکراسی که هیچگونه پیشوند یا پسوندی را بر نمی تابد و نگرشی جهان شمول و نه عقیدتی و قبیله ای به حقوق و ارزشهای انسانی دارد میتواند متضمن چنین اینده ای باشد. مصر یا از تجربه تلخ انقلاب ایران درس می گیرد یا خود را به تکرار شکستهای مصیبت بار ان محکوم خواهد کرد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

رهبری


رضا بایگان

از این حرفهای ایز گم کن در مورد اینکه ما رهبر لازم نداریم و هر کس برای خودش رهبره و اینطور ژست های باسمه ای که بگذریم می بینیم که این جنبش باصطلاح سبز به جایی نرسیده برای اینکه یتیم و بی رهبره. ماشاالله اونهایی که ادعای سردمداری دارند تعدادشون تا دلت بخواد زیاده ولی هیچکدوم سرمایه اندیشه ای و اخلاقی لازمرو برای اینکه مردم روشون حساب باز کنند ندارند.

ما رهبران واقعی که حرفی برای گفتن داشته باشند و بتوانند دردها و همینطور ارزوهای فرهنگی و مطالبات سیاسی مردمرو در گفتمانشون متبلور کنند نداریم. رهبر واقعی بودن یعنی دلاوری در کلام و رفتار. یعنی از جان و هستی مایه گذاشتن و خطر کردن. با کنار گود نشستن و مقالات و بیانیه های توبره پر کن در باب حقوق بشر نوشتن و اداهای روشنفکری در اوردن ادم رهبر نمیشه. ایران تونس نیست که در ظرف یکهفته بساط رژیمرو بدون رهبر شناخته شده ای برچینه. برای رویارویی با جمهوری اسلامی باید یک گزینه برتر ملی و فرهنگی ارایه کرد. باید پلی میان گذشته و اینده ساخت و این اطمینان رو در میان ایرانیان بوجود اورد که عبور از این پل نه تنها هویت ملی اشون رو به مخاطره نخواهد انداخت بلکه بهترین پایندان اعتلای ان خواهد بود.

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

داریوش همایون

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود - حافظ



رضا بایگان

داریوش همایون مرد. با اینکه سنی ازش گذشته بود باور کردن مرگش اسون نبود. یک قدرت استدلالی داشت که ادم فکر میکرد مرگرو هم مجاب خواهد کرد و بهش خواهد فهماند که الان وقت این حرفها نیست و کارهای در دست اجرا بسیاره. انسانی دوست داشتنی بود. در این قحتستان عقل وصمیمیت ادمی بود که به اخلاق پایبند بود و در انچه مینوشت ومیگفت انسجام و استحکام وجود داشت. چه تحلیل هاشو قبول میکردی یا نمیکردی صحبت با او یا خواندن نوشته هاش این احساسرو در ادم به وجود میاورد که همایون فردیست استثنایی با بینشی ژرف و روحی تسخیر ناپذیر .