۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

خدایا مطربان را انگبین ده

خدایا مطربان را انگبین ده 
برای ضرب دست آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند 
تو همشان دست و پای راستین ده
چو پر کردند گوش ما ز پیغام 
توشان صد چشم بخت شاه بین ده
کبوتروار نالانند در عشق 
توشان از لطف خود برج حصین ده
ز مدح و آفرینت هوش‌ها را 
چو خوش کردند همشان آفرین ده
جگرها را ز نغمه آب دادند 
ز کوثرشان تو هم ماء معین ده
خمش کردم کریما حاجتت نیست 
که گویندت چنان بخش و چنین ده

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

تنگ چشمان نظر به ميوه کنند ما تماشاگران بستانيم.


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
(حافظ)
زاری حافظ نه فقط حاصلی نداشت، بلکه امروز جهانگردی صنعتی چنان بزرگ شده است که گرداننده‌ی چرخ اقتصادی بسیاری از کشورهاست. ولیکن سفر هنگامی خوش‌ است که برگشتی به دنبال داشته باشد. برگشت به یار و دیار.
مهاجرانی که ماییم، آیا به سفری بی‌بازگشت آمده‌ایم؟ من در این پانزده سالی که خارج از کشور و زادگاهم زندگی می‌کنم، هرگز نتوانسته‌ام غبار دلهره‌ای را از دل بتکانم که اندیشیدن به این مسئله برآن نشانده است. اندیشه‌ی سفری بی‌بازگشت، اندیشه‌ی مرگ در غربت از زندگی در غربت هم ملال‌آورتر است.
نخستین بار دلتنگی برای یار و دیار را هنگامی حس کردم که از ساری شهر زادگاهم خانوادگی در حالی به تهران کوچیدیم که پدرمان رخت سفر به دیاری دیگر کشیده بود. تازه سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم. مازنداران برای من طبیعت را تداعی می‌کرد. بوی خاک تازه‌ی باران خورده، عطر بهارنارنج که در اردیبهشت شهر را لول می‌کرد، جنگل‌های انبوه با درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای که شاخ و برگ‌های‌شان دست به دست هم می‌دادند تا راه بر نور خورشید ببندند، دریا که گاه مانند حوضچه‌ای آرام بود و چنان زلال که ماهی‌ها را در ته آب می‌دیدی و گاه چنان توفنده و خشمناک که می‌ترسیدی به آن نزدیک شوی، گوش‌ماهی‌هایی که از ساحل می‌چیدیم تا در باغچه‌ی خانه بکاریم، فرار از زنگ شرعیات و زنگ خط، و جولان دادن در زمین فوتبال چمنی که ادامه‌ی باغ گل‌کاری‌شده‌ی دبیرستان پهلوی بود.
در تهران هیچ نشانی از آن پیرامون آشنا نبود. شاگردان مدرسه‌ی رازی در خیابان فرهنگ که مرا در آنجا گذاشتند، ملغمه‌ی غریبی بودند، میان شاگردان بخش فرانسوی (آن‌ها درس‌های‌شان را به فرانسه می‌خواندند) و ما اگرچه دیواری جسمانی وجود نداشت، ولی دیواری معنوی‌ـ فرهنگی بود که عبور از آن هزاربار دشوارتر بود. و در بخش فارسی (که به زبان فرانسه تأکیدی خاص داشت) شاگردانی بودند درس‌خوان و سر به‌راه، نیز شاگردانی که از فرط دوساله شدن چندین سال از ما بزرگتر بودند و چندین برابر ما زور داشتند. بیش‌ترشان اهل خیابان شاهپور، صابون‌پزخانه و آنجاها بودند. نه تنها ما، که ناظم فرانسوی یعنی موسیو توساک و ناظم ایرانی یعنی آقای افغان هم از آن‌ها حساب می‌بردند.
نخستین باری که به تهران رفتم، دلم برای ساری تنگ شد. و نخستین باری که به فرنگستان آمدم، دلم برای تمامی ایران. اگر روزی بشر به کرات دیگر سفر کند، آیا دلش برای این سیاره تنگ خواهد شد که پناهندگی و تبعید یکی از پیچیده‌ترین و دردناک‌ترین مسائل آن است؟
کدام نیروهایی هستند که آدمیزاد را به هر دلیلی سیاسی، عقیدتی، دینی از زادوبوم خویش می‌رانند؟ پاسخ به این پرسش آسان است. کدام نیرویی‌ست که انسان رانده یا گریخته را مدام به خود می‌خواند که اینک زادگاه تو؟
کاش پاسخ به این پرسش نیز دست‌کم همان اندازه آسان بود که به پرسش اول. اما چنین نیست. زیرا غربت را می‌توان هر آینه تعریف کرد، لیکن آیا تاکنون تعریف خرسندکننده‌ای از میهن شنیده یا خوانده‌ایم؟
نه! به عقیده‌ی من حرف آخر را در این باره ارنست رنان فیلسوف فرانسوی زده است: «میهن این والای تعریف ناپذیر».
در میهن آدم‌ها نه فقط زبان هم را می‌فهمند، بلکه سکوت یکدیگر را نیز. این را برای نخستین بار از ایوان ایلیچ شنیدم. او به تهران آمده بود و ازجمله خواست مرا هم ببیند که کتاب «صدقه و آزار» او را به‌عنوان فقر آموزش در آمریکای لاتین ترجمه کرده بودم. در میهمانی در منزل دکتر حسن مرندی چند نفری بودیم.
ایلیچ با یکی فرانسوی، با دیگری انگلیسی و با من آلمانی حرف می‌زد و به راحتی از این زبان به آن زبان می‌رفت. می‌دانستیم که به یازده زبان می‌خواند و می‌نویسد و حرف می‌زند. گفتم «خوشا به حالت که این همه زبان می‌دانی». جواب داد «زبان مادری فقط از کلمات تشکیل نمی‌شود. بلکه از سکوت بین کلمات نیز شکل می‌گیرد»، و توضیح داد: «چرخ گاری را دیده‌ای؟ چندین پره دارد و فضای خالی بین پره‌ها. پره‌ها همان کلمات‌اند و فضای خالی بین پره‌ها سکوت»، و افزود «در زبان‌هایی که من می‌دانم جای فصاحت سکوت خالی‌ست».
دلم به حالش سوخت. چرخ گاری او پره داشت، ولی از فضای خالی بین پره‌ها خبری نبود.
اکنون دلم به حال خودمان می‌سوزد. ما قربانیان بزرگترین مهاجرت تاریخ کشورمان. قربانی؟ آری، ما در جست‌وجوی هویت از دست رفته‌ای هستیم. زیرا مکان نخستین و بالاترین شرط تحقق هویت است. در منظومه‌ی خسرو و شیرین نظامی مناظره‌ی خسرو و فرهاد با این پرسش خسرو آغاز می‌گردد: نخستین بار گفتش از کجایی؟
آیا آن مکانی که به هویت ما عینیت می‌بخشد، جز ایران می‌تواند جای دیگری باشد؟ بی‌گمان آن‌هایی که به زبان فرهنگ کشور میزبان آشنایی دارند، به درجه‌ای کمتر احساس بیگانگی می‌کنند. ولی این تفاوت درجه‌ی تغییری در اصل این موضوع به‌وجود نمی‌آورد. البته سفر همانگونه آموزنده است که یاد گرفتن زبانی خارجی.
هگل در یکی از سخنرانی‌هایش که به «سخنرانی‌های دبیرستانی» مشهور است، به شاگردانش اندرز می‌دهد که زبان خارجی بیاموزند. زیرا این آموزش بدانان فرصت می‌دهد تا از بیرون به فرهنگ خویش بنگرند. آری، بیگانه شدن از خویش در صورتی نکوست که پیش‌درآمد یگانگی با خویش در سطح دیگر و بالاتری باشد.
تقریباً همه‌ی فیلسوفان بزرگ سال‌هایی مشهور به "سال‌های سرگردانی" را گذرانده‌اند. این سرگردانی فرهنگی ما نیز شاید بد نباشد، اگر از آن به‌عنوان نقطه‌ی حرکتی برای رسیدن به یگانگی بیش‌تر با فرهنگ خودمان سود برگیریم.
اقامت در خارج سبب نیز شده است که ما ایرانیان فرصتی بیابیم تا آن تصویر ناراستی را راست گردانیم که از فرنگی و فرنگستان داشته‌ایم. در جهان‌نگری ما اروپا و اروپایی پدیده‌هایی بودند که هیچ نقص و عیبی در وجودشان نبود. ولیکن امروز به چشم می‌بینیم و تقریباً هر روز تجربه می‌کنیم که آن تصویری که از اروپا داشتیم، تصویری آرمانی بود که از حقیقت گه‌گاه همان قدر فاصله داشت که از زمین تا آسمان.
اکنون به جرأت می‌توانیم بگوییم که ما همانگونه می‌توانیم از اروپا بیاموزیم که اروپا از ما. این اعتماد به نفس تازه برای ما فرصتی فراهم خواهد آورد که میهن خود را پس از پایان این مصیبت بزرگی که برآن رفته است، به گونه‌ای بازسازی کنیم که با سنت و فرهنگ ما سازگار باشد. این سبب خواهد گردید که آنچه ساخته‌ایم در برابر توفان‌های اجتماعی مقاوم‌تر باشد.
در برابر منظره‌ای چنين شگرف و شکوهمند، آيا اين نزاع‌ها و دشمنی‌های حقيری که بيشتر از آبشخور منافع خصوصی می‌نوشند، رنگ نمی‌بازند؟
با حافظ آغاز کردم، با سعدی پايان می‌دهم:
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاگران بستانيم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

تجربه ای محکوم به شکست



تجربه ای محکوم به شکست
هوشنگ وزیری
آیا می توان حکومتی اسلامی با چهره ای انسانی ارائه داد؟ این پرسش مرا بی اختیار به تجربه ناکام الکساندر دوبچک در چکسلواکی سال 1968 می اندازد. دوبچک و یاران او می خواستند «سوسیالیسمی با چهره انسانی» ارائه دهند. آنان شکست خوردند. شکست آنها بدین سبب نبود که در شیوه پیشبرد امر خود اشتباه کردند بلکه بدین سبب بود که سوسیالیسم با چهره انسانی از حیث ماهوی محکوم به شکست بود.
دوبچک و یاران او جملگی آدم هایی نیک نهاد بودند. درباره خصلت اخلاقی آن گروه از کسانی که امروز در ایران می کوشند حکومتی اسلامی با چهره ای انسانی ارائه دهند، بحثی نمی کنیم. بحث بلکه در این است که یک رژیم تمامیت خواه را نمی توان به نظامی تبدیل کرد که در آن آزادی و حیثیت فرد در کانون همه چیز قرار داشته باشد- فارغ از اینکه کوشندگان در این راه آدمهایی نیک نهاد باشند یا بد نهاد.

عقل و دین
بیش از شش سال است که جناح به اصطلاح «اصلاح طلب» حکومت در ایران از حاکمیت مردم، مردم سالاری (با صفت دینی یا بدون آن)، احترام به حقوق بشر، آزادی و همه آنچه سخن می گوید که عناصری از دموکراسی را تشکیل می دهند. اینها فی نفسه چیز بدی نیست ولیکن در میان افراد این جناح هرگز این بحث به طور جدی به میان نیامده است که دستیابی به دموکراسی در نظام ولایت فقیه امکان پذیر هست یا نیست. نمی گوییم که چنین بحثی اصولا در ایران در نگرفته است، چرا. در گرفته است. اما تنها در میان آن افراد یا گروه هایی که مدتهاست تکلیف شان را با حکومت و نظام کنونی روشن کرده اند. اینان به صراحتی کمتر یا بیشتر می گویند که قانون اساسی جمهوری اسلامی گنجایش اصلاحات دموکراتیک را ندارد؛ که نظاما ستوار بر ولایت فقیه و نظام برخاسته از اراده آزاد مردمی بالغ، با یکدیگر سازگار نیستند. اگر دموکراسی می خواهید، باید دست رد بر سینه نظام ولایی بگذارید واگر به نظام ولایی پایبند هستید، بیهوده حرف دموکراسی نزنید.
ابوالعلاء معر، شاعر خدانشناس عرب، حدود نهصد سال پیش گفت که مردم بر دو دسته اند: آنان که عقل دارند و دین ندارند و آنان که دین دارند و عقل ندارند. داوری این چنین سختگیرانه درباره مردم دیندار و جانبداری ای چنین خوشبینانه از مردم صاحب عقل شاید در تاریخ کمتر سابقه ای داشته باشد.
در زمان معری البته دانش روانشناسی عمقی و انسان شناسی هنوز آنقدر رشد نکرده بود که به این نتیجه برسد که هیچ انسانی یکسره از عقل ساخته نشده است و هم چنین هیچ انسانی نمی تواند فارغ از آنچه باشد که می توان از آن به عنوان «ایمان»  -چه دینی، چه غیردینی- یاد کرد.
داروین که با نظریه دورانساز خود انسان را از مقام «اشرف مخلوقات» پایین کشید و نشان داد که نیاکان ما همان موجوداتی هستند که با دم خود در جنگل ها از شاخه های درختها آویزان می شوند، مسیحی معتقدی بود. با آنکه نظریه اش بنیادهای انسان شناسی مسیحیت را به هم ریخت.
داروین ها تنها در جامعه هایی می توانند آزادانه در راه تجربه های علمی خود گام بردارند که در آنها دین از دولت جدا باشد ولیکن در جامعه ای چون جامعه امروز ایران، کسانی که جرأت می کنند و می گویند ما میمون نیستیم تا از کسی تقلید کنیم، یا در نظرسنجی های علمی به این نتیجه می رسند که نزدیک به 95 درصد مردم ایران از نظام کنونی ناخرسند هستند، برای این «انحراف» از آیین، جریمه هایی سنگین پرداخته اند که شاهد هستیم.

خوش خیالی
خوش خیالی محض است اگر بپنداریم در این نظام می توان از راه اصلاحات به دموکراسی یا مردم سالاری رسید. محمد خاتمی که در متن انزجار مردم از ولایت فقیه توانست در دور اول انتخابات ریاست جمهوری نزدیک سی میلیون رأی به دست آورد از مردم سالاری دینی سخن می گوید.
او در اثبات نظر خود که می توان در حکومتی دینی به مردم سالاری رسید به سفسطه می پردازد. می گوید دموکراسی هایی که در آنها دین از دولت جداست، در برابر فساد آسیب پذیرند. حال آنکه می توان با تکیه بر شالوده های اخلاقی دین در راه دموکراسی ای گام برداشت که دست کم بیش از جامعه های عرفی و دموکراتیک در برابر فساد مصون باشد.
حالا کاری به این نداریم که درحکومت دینی ناب در جمهوری اسلامی فساد به پایه ای رسیده است که در هیچ یک از دوره های تاریخ ایران پیشنیه ای نداشته است.
ولی نظارت اخلاقی بر حکومت مسئله ای نیست که محمد خاتمی آن را پیش کشیده باشد.سیاست در دموکرات ترین کشورها همیشه می تواند مهار بگسلد و به آن قلمروهایی نیز دست بیندازد که از صلاحیت آن بیرون است. از این رو فیلسوفان و طرفداران حقوق بشر در جامعه های آزاد اندرز می دهند که باید مراقب مهارگسستن های سیاسی بود ولیکن این هرگز بدین معنی نیست که آنان اساس جامعه های خود را که در آنها دین از دولت جداست، به زیر پرسش ببرند.
حتا یک حکومت دینی را نمی توان در تاریخ نشان داد که در برابر الزام های سیاسی، دین را در طاق فراموشی ننهاده باشد. ایران امروز، به عنوان یگانه حکومت دینی در جهان، از این حیث یک نقطه اوج است.
هرگاه میان احکام اخلاقی دین از یک سو و الزام های سیاسی از سوی دیگر ناهماهنگی یا شکافی پدید آمد، زمامداران جمهوری اسلامی درنگی نکردند که به الزام های سیاسی گردن نهند. شخص خمینی در این راه پیشقدم شد. آن هم هنگامی که میان وزیر کار وقت و خامنه ای که در آن زمان رییس  جمهوری بود کشمکش در گرفت که اگر میان مصلحت حکومت و احکام دین شکافی پدید آمد چه باید کرد، خامنه ای اولویت را به احکام دین داد ولی کار پیش نمی رفت تا آنکه وزیر کار از خمینی فتوا خواست و خمینی به صراحت خامنه ای را به نادانی متهم کرد و گفت حکومت در اسلام در شمار اصول است و اگر مصلحت حکومت اقتصا کند، می توان احکام دین را نادیده گرفت.
در این فتوا واقعیت مهمی نهفته است و آن اینکه امر حکومت از امر دین جداست. و خمینی دست کم به تلویح این واقعیت را پذیرفت. اما آنچه خمینی گفت مانند برخی دیگر از احکام او، مثلا جنگ یا گفتگو با زمامداران عربستان سعودی، امروز به عمد به فراموشی سپرده شده است.
بسیاری از فتواها و اندرزها در رهنمودهای رهبر به همراه خود او به خاک سپرده شده اند. مصلحت زمامداران کنونی، و نه مصلحت کشور، چنین می خواهد.
امروز در جمهوری اسلامی غالبا کسانی اهرم قدرت واقعی را در دست دارند که مقایسه آنها از حیث اخلاقی با مردان «بهار پراگ» اهانتی آشکار به این مردان است ولیکن همان طور که در آغاز مقاله گفتم، پاکیزگی یا ناپاکی اخلاقی کسانی که می کوشند صورتک انسانی به یک نظام غیرانسانی (بخوان: توتالیتر) بنهند، هیچ تأثیری در شکست تلاشی از این دست ندارد. بر شکست انسان هایی برخوردار از اخلاق نیکو باید تأسف خورد، ولی در شکست کسانی که در نکوهیدگی اخلاقی شان هر روز نشانه تازه ای به دست می آید، نمی توان اشکی فشاند.

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

Iran

حاکمیت ایران بر جزایر ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک ریشه در دورهٔ امپراطوری‌های عیلامی، ماد، هخامنشی، اشکانی و ساسانی دارد. در این دوران نظم و امنیت ایرانی (persianpax) بر سراسر این پهنه آبی خلیج فارس و جزایر آن حکم‌فرما بود. جزایر سه‌گانه در سال ۱۹۰۸ به طور کامل تحت اشغال بریتانیا به عنوان قیم رسمی امارات متصالحه در آمد اما تا سال ۱۹۷۱ هیچ کدام از دولت‌های ایران این اشغال را قبول نداشته و ابوموسی به همراه تنب بزرگ و کوچک در تقسیمات کشوریایران قرار داشتند.

در سال ۱۹۷۱ پس از توافق ایران و بریتانیا و پیش از خروج نیروهای نظامی انگلیس از منطقه و تأسیس کشور امارات متحده عربی، ابوموسی به همراه تنب بزرگ و تنب کوچک پس از نزدیک به ۷۰ سال شکایتهای مداوم دولت ایران علیه اشغالگری انگلیس سرانجام به ایران بازگردانده شد. در سال ۱۹۹۲ و پس از خاتمهٔ جنگ خلیج فارس امارات متحدهٔ عربی بر خلاف نظر شیخ شارجه و تفاهم‌نامهٔ ۱۹۷۱ شارجه با ایران در خصوص ابوموسی، اقدام به طرح ادعاهای مالکیت بر جزایر سه‌گانه کرد. این اقدام واکنش دولت ایران را برانگیخت.


نقشه‌ای از سال ۱۲۷۱ که ابوموسی را بخشی از ایران نشان می‌دهد. دو خط‌چین موازی خطوط تلگراف دریایی هستند.

شورای عالی امنیت ملی ایران با صدور بیانیه‌ای هشت ماده‌ای بر حق حاکمیت بی چون و چرای ایران بر جزایر تاکید کرد. در بند هفتم این بیانیه آمده‌است: «طرح ادعاهای تاریخی در مورد سرزمین‌های ایران، اگرچه همواره به نفع ایران است، ما آن را به هیچ وجه به مصلحت امنیت منطقه نمی‌دانیم و تجربه ادعاهای مشابه از سوی عراق درس عبرتی در این زمینه‌است».

اکبر هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه ۲۵ دسامبر ۱۹۹۲ خطاب به شورای همکاری حاشیه خلیج پارس و همپیمانان غربی آنان گفت: برای جداسازی جزایر سه گانه از ایران باید از دریای خون گذشت.[۱]

نام فارسی

این جزیره در اسناد تاریخی و نقشه ها با نام بوموو BoumOuw بوم+اوو Aouw یعنی آب (معرب آن بومف) و با نام گپ سبزو (به معنای جای سبز) و بوم سوز یا بوموسو BoumSou. ثبت شده (بوم به معنی مکان است و «سو» چند معنی دارد سو Souw مخفف سوز Souz نام یک نوع سبزی است و بطور کلی نیز در زبان فارسی کهن معنی سبز می‌دهد و در مجموع می‌توان آن را به معنای زمین سبزنامید). [۲] نام ابوموسی یک نام جدید می‌باشدو سابقه آن به حدودبیشتر از یکصد سال قبل برمی گردد که یکی از ساکنان بنام ابوموسی این نام را بجای بوموسو BoumSou رایج ساخت.[۳]

جمعیت

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

تکبیرالاحرام علف

"من نمازم را وقتی می‌خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو، من نمازم را پی تکبیرالاحرام علف می‌خوانم، پی قد قامت موج ..."