تجربه ای محکوم به شکست
هوشنگ وزیری
آیا می توان حکومتی اسلامی با چهره ای انسانی ارائه داد؟ این پرسش مرا بی اختیار به تجربه ناکام الکساندر دوبچک در چکسلواکی سال 1968 می اندازد. دوبچک و یاران او می خواستند «سوسیالیسمی با چهره انسانی» ارائه دهند. آنان شکست خوردند. شکست آنها بدین سبب نبود که در شیوه پیشبرد امر خود اشتباه کردند بلکه بدین سبب بود که سوسیالیسم با چهره انسانی از حیث ماهوی محکوم به شکست بود.
دوبچک و یاران او جملگی آدم هایی نیک نهاد بودند. درباره خصلت اخلاقی آن گروه از کسانی که امروز در ایران می کوشند حکومتی اسلامی با چهره ای انسانی ارائه دهند، بحثی نمی کنیم. بحث بلکه در این است که یک رژیم تمامیت خواه را نمی توان به نظامی تبدیل کرد که در آن آزادی و حیثیت فرد در کانون همه چیز قرار داشته باشد- فارغ از اینکه کوشندگان در این راه آدمهایی نیک نهاد باشند یا بد نهاد.
عقل و دین
بیش از شش سال است که جناح به اصطلاح «اصلاح طلب» حکومت در ایران از حاکمیت مردم، مردم سالاری (با صفت دینی یا بدون آن)، احترام به حقوق بشر، آزادی و همه آنچه سخن می گوید که عناصری از دموکراسی را تشکیل می دهند. اینها فی نفسه چیز بدی نیست ولیکن در میان افراد این جناح هرگز این بحث به طور جدی به میان نیامده است که دستیابی به دموکراسی در نظام ولایت فقیه امکان پذیر هست یا نیست. نمی گوییم که چنین بحثی اصولا در ایران در نگرفته است، چرا. در گرفته است. اما تنها در میان آن افراد یا گروه هایی که مدتهاست تکلیف شان را با حکومت و نظام کنونی روشن کرده اند. اینان به صراحتی کمتر یا بیشتر می گویند که قانون اساسی جمهوری اسلامی گنجایش اصلاحات دموکراتیک را ندارد؛ که نظاما ستوار بر ولایت فقیه و نظام برخاسته از اراده آزاد مردمی بالغ، با یکدیگر سازگار نیستند. اگر دموکراسی می خواهید، باید دست رد بر سینه نظام ولایی بگذارید واگر به نظام ولایی پایبند هستید، بیهوده حرف دموکراسی نزنید.
ابوالعلاء معر، شاعر خدانشناس عرب، حدود نهصد سال پیش گفت که مردم بر دو دسته اند: آنان که عقل دارند و دین ندارند و آنان که دین دارند و عقل ندارند. داوری این چنین سختگیرانه درباره مردم دیندار و جانبداری ای چنین خوشبینانه از مردم صاحب عقل شاید در تاریخ کمتر سابقه ای داشته باشد.
در زمان معری البته دانش روانشناسی عمقی و انسان شناسی هنوز آنقدر رشد نکرده بود که به این نتیجه برسد که هیچ انسانی یکسره از عقل ساخته نشده است و هم چنین هیچ انسانی نمی تواند فارغ از آنچه باشد که می توان از آن به عنوان «ایمان» -چه دینی، چه غیردینی- یاد کرد.
داروین که با نظریه دورانساز خود انسان را از مقام «اشرف مخلوقات» پایین کشید و نشان داد که نیاکان ما همان موجوداتی هستند که با دم خود در جنگل ها از شاخه های درختها آویزان می شوند، مسیحی معتقدی بود. با آنکه نظریه اش بنیادهای انسان شناسی مسیحیت را به هم ریخت.
داروین ها تنها در جامعه هایی می توانند آزادانه در راه تجربه های علمی خود گام بردارند که در آنها دین از دولت جدا باشد ولیکن در جامعه ای چون جامعه امروز ایران، کسانی که جرأت می کنند و می گویند ما میمون نیستیم تا از کسی تقلید کنیم، یا در نظرسنجی های علمی به این نتیجه می رسند که نزدیک به 95 درصد مردم ایران از نظام کنونی ناخرسند هستند، برای این «انحراف» از آیین، جریمه هایی سنگین پرداخته اند که شاهد هستیم.
خوش خیالی
خوش خیالی محض است اگر بپنداریم در این نظام می توان از راه اصلاحات به دموکراسی یا مردم سالاری رسید. محمد خاتمی که در متن انزجار مردم از ولایت فقیه توانست در دور اول انتخابات ریاست جمهوری نزدیک سی میلیون رأی به دست آورد از مردم سالاری دینی سخن می گوید.
او در اثبات نظر خود که می توان در حکومتی دینی به مردم سالاری رسید به سفسطه می پردازد. می گوید دموکراسی هایی که در آنها دین از دولت جداست، در برابر فساد آسیب پذیرند. حال آنکه می توان با تکیه بر شالوده های اخلاقی دین در راه دموکراسی ای گام برداشت که دست کم بیش از جامعه های عرفی و دموکراتیک در برابر فساد مصون باشد.
حالا کاری به این نداریم که درحکومت دینی ناب در جمهوری اسلامی فساد به پایه ای رسیده است که در هیچ یک از دوره های تاریخ ایران پیشنیه ای نداشته است.
ولی نظارت اخلاقی بر حکومت مسئله ای نیست که محمد خاتمی آن را پیش کشیده باشد.سیاست در دموکرات ترین کشورها همیشه می تواند مهار بگسلد و به آن قلمروهایی نیز دست بیندازد که از صلاحیت آن بیرون است. از این رو فیلسوفان و طرفداران حقوق بشر در جامعه های آزاد اندرز می دهند که باید مراقب مهارگسستن های سیاسی بود ولیکن این هرگز بدین معنی نیست که آنان اساس جامعه های خود را که در آنها دین از دولت جداست، به زیر پرسش ببرند.
حتا یک حکومت دینی را نمی توان در تاریخ نشان داد که در برابر الزام های سیاسی، دین را در طاق فراموشی ننهاده باشد. ایران امروز، به عنوان یگانه حکومت دینی در جهان، از این حیث یک نقطه اوج است.
هرگاه میان احکام اخلاقی دین از یک سو و الزام های سیاسی از سوی دیگر ناهماهنگی یا شکافی پدید آمد، زمامداران جمهوری اسلامی درنگی نکردند که به الزام های سیاسی گردن نهند. شخص خمینی در این راه پیشقدم شد. آن هم هنگامی که میان وزیر کار وقت و خامنه ای که در آن زمان رییس جمهوری بود کشمکش در گرفت که اگر میان مصلحت حکومت و احکام دین شکافی پدید آمد چه باید کرد، خامنه ای اولویت را به احکام دین داد ولی کار پیش نمی رفت تا آنکه وزیر کار از خمینی فتوا خواست و خمینی به صراحت خامنه ای را به نادانی متهم کرد و گفت حکومت در اسلام در شمار اصول است و اگر مصلحت حکومت اقتصا کند، می توان احکام دین را نادیده گرفت.
در این فتوا واقعیت مهمی نهفته است و آن اینکه امر حکومت از امر دین جداست. و خمینی دست کم به تلویح این واقعیت را پذیرفت. اما آنچه خمینی گفت مانند برخی دیگر از احکام او، مثلا جنگ یا گفتگو با زمامداران عربستان سعودی، امروز به عمد به فراموشی سپرده شده است.
بسیاری از فتواها و اندرزها در رهنمودهای رهبر به همراه خود او به خاک سپرده شده اند. مصلحت زمامداران کنونی، و نه مصلحت کشور، چنین می خواهد.
امروز در جمهوری اسلامی غالبا کسانی اهرم قدرت واقعی را در دست دارند که مقایسه آنها از حیث اخلاقی با مردان «بهار پراگ» اهانتی آشکار به این مردان است ولیکن همان طور که در آغاز مقاله گفتم، پاکیزگی یا ناپاکی اخلاقی کسانی که می کوشند صورتک انسانی به یک نظام غیرانسانی (بخوان: توتالیتر) بنهند، هیچ تأثیری در شکست تلاشی از این دست ندارد. بر شکست انسان هایی برخوردار از اخلاق نیکو باید تأسف خورد، ولی در شکست کسانی که در نکوهیدگی اخلاقی شان هر روز نشانه تازه ای به دست می آید، نمی توان اشکی فشاند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر